حق نشر عکس Lean Waag Beck

متن زیر توسط بی‌بی‌سی از روی نسخه‌ای از دست‌نوشته‌های سفر صادق قطب‌زاده به نجف که به دست کارگردان "مستند فرزند انقلاب" رسیده، پیاده شده است. در پیاده کردن این متن تلاش شده تا حد ممکن به نحوه نگارش صادق قطب‌زاده وفادار ماند. به همین دلیل ابهامات و غلط‌های املایی و گرامری آن اصلاح نشده است. بعضی از کلمات در این نوشته ناخوانا بودند، که در متن مشخص شده‌اند.

  • 'فرزند انقلاب'؛ مستند زندگی صادق قطب‌زاده
  • نگاهی به دست‌نوشته‌های قطب‌زاده، حسین باستانی

۲۸ خرداد (۱۳۴۹) - ۱۸ ژوئن ۷۰

امروز با قدری تاخیر در حدود ساعت ۱۲- ظهر هواپیمای ما به قصد ژنو پرواز کرد. در ژنو به جای یکساعت ۲ ساعت ماندگار شدیم و در همین بین هواپیمائی ایران نیز آمده و عده ای قرتی از زن و مرد بیرون ریختند. بهرحال تنهای تنها نظاره میکردم و اعراب و ایرانیان هر کدام فکر میکردند که از آنها هستم ولی چون لب باز نمی‌کردم کسی چیزی نمی‌دانست.

باری با هواپیما در حدود ساعت ۲۵/۲ بصوب بیروت عزیمت کردیم. در بیروت هم در حدود یکساعت توقف داشتیم و از آنجا بصوب بغداد رهسپار شدیم. در واقع اولین اختلافی که در فرودگاه بیروت پس از مدتها بنظرم رسید و سپس در بغداد وجود سربازان در فرودگاه بیروت و بیشتر از پیش در بغداد بود. بهرحال حالت جنگ برقرار است و این اولین نمونه آن بود که دیدم گرچه هنوز نیز دستی از دور بر آتش دارم ولی احساس میکنم به مرکز عملیات و جنگ بیشتر نزدیک شده‌ام.

در فرودگاه بغداد دو نفر آمدند و اهلا ای گفتند و کیف مرا گرفتند و بعد از چند دقیقه‌ای معطلی برای دریافت چمدانها از فرودگاه خارج شدیم و با ماشینی که یکی از آنها داشت بطرف بغداد عزیمت کردیم و در هتل صحاری که هتلی است تازه ساز اقامت دارم. اطاق بدی نیست ولی برای گرفتن یک جاسیگاری در حدود بیش از نیمساعت معطل مانده‌ام. ساعت در حدود ۱۲ شب است و بسیار خسته هستم و میخوابم تا فردا خدا چه بخواهد.

۲۹ خرداد - ۱۹ ژوئن ۷۰

امروز صبح بیدار شدم و دوگانه‌ای نزد خدای یگانه گذاردم و دوباره خوابیدم. در حدود ساعت ۵/۸ بلند شدم و ساعت ۹ برای صبحانه رفتم. قرار بود که راهنمای من یا بهتر بگویم مامور من ساعت ۹ بیاید که هنوز نیامده است و ساعت ۵/۹ است.

بعد از آمدن راننده به کاظمین رفتیم. در آنجا زیارتی کردیم و سپس در پی یافتن سید محمد خلخالی بودم که منزلش را عوض کرده است. او به نجف رفته بود و نیافتمش. به هتل برگشتم و یکی دو ساعتی استراحت کردم چه کار دیگری نبود. این روزها همانطور که انتظار میرفت هوا بسیار گرم است و هرچه انسان میتواند باید در منزل باشد.

ساعت ۵/۶ بعد از ظهر بقصد گردش در بغداد بیرون رفتیم و به قهوه خانه‌ای رفتیم و یک قهوه ترکی هم خوردیم. منظره مردم بسیار جالب بود. و هم منظره خیابانها و کوچه‌ها. اولا مساله مصرف مساله‌ای است اساسی چه تمامی ماشین‌ها یا آمریکایی هستند یا ‌آلمانی خیابانها هم باندازه کافی خراب مثل حداقل تهرانی که در ۱۲ سال قبل دیده بودم شاید هم قدری بدتر یعنی یک کمک بزرگ به کارخانه‌های ماشین سازی بدینصورت که ماشین‌ها باید هر چه زودتر و بیشتر خراب شوند تا لوازم یدکی خریداری گردد. دیگر آنکه بغداد فرق زیادی با گذشته نکرده است. خلاصه اگر از نظر ظاهری بدتر نشده باشد بهتر نشده است. مردم نیز همینطور دور خیابانها ولو هستند. واقعا وقتی آدم می‌بیند اینهمه نیروی جوان بیکار و دور خیابانها میگردند و اینهمه نیروی انسانی تلف میشود دلش بحال ملت مسلمان شدیدا میسوزد.

بهرحال شب به رؤیة العاب رفتیم و نیمی از بغداد در آنجا بودند و چرخ و فلک و غیره چیزی که جالب بود اسامی عربی برای لوازم خارجی بود.

شب هم آمدم به هتل و رفتم به رستوران هتل ماشاالله آدم سرش گیج میرود. در یک کشور اسلامی و یک حکومت سوسیالیستی و ... یک هیات ارکستر داشت که فقط تصنیفهای انگلیسی میخواند و مردم هم، گرچه کم، مثل غربیها مرتبا میرقصیدند. و بحق باید گفت که

۱- مذاکرات با آقا

مذاکرات با آقا مصطفی

۲- مذاکرات با طلاب

۳- مذاکرات با آقای بجنوردی

۴- مذاکرات با آقا سید محمد بجنوردی

۵- مساله توده‌ایهای کمیته مرکزی

۶- مساله توده‌ایهای دیگر

۷- مساله جبهه دومی‌ها

۸- مساله رادیو بغداد

۹- مذاکرات آقا مصطفی

۱۰- مذاکرات با نماینده دولت

۱۱- مذاکرات با‌ آقا سید محمد باقر صدر

۱۲- ملاحظات من در عراق

۱۳- نظرات در مجموع

- آنچه مسلم است نتوانستم یادداشتها را روز بروز ادامه دهم. بچند دلیل اول آنکه عادت نکرده‌ام و امری است که باید تمرین کنم و انشا الله در آینده چنین خواهم کرد.

دو دیگر آنکه قدری احتیاط کردم بدلایل مختلف چه اگر مطالب جز عنوان وقایع حاوی نظرات نیز میشد مشکل بود.

سه دیگر آنکه در بعضی روزها یا خیلی مطلب داشتند که نمیتوانستم گفت و یا هیچ نداشتند که بدرد نمی خورد. باری تا آنجا که بیادم میآید میتوان چند مساله را عنوان کرد که در آینده از یادم نرود.

روز سوم یعنی ۳۰ خرداد و مطابق با ۲۰ ژوئن عازم نجف شدم. اثاثیه را در هتل کربلا گذاشتم و بلافاصله بصوب نجف عزیمت کردم. بعدازظهر به نجف رسیدم و بمنزل شیخ نصرالله رفتم نه او بود و نه منشی‌اش و پسرش از من پذیرایی کرد و بالاخره منشی‌اش که تازه از بغداد آمده بود یعنی سید حسن تا شنید حقیر آمده‌ام بدیدنم آمد و دیدار تازه شد و کلی خوشحال شدم.

از اطراف و اکناف حرف زدیم از گذشته و خاطرات سفرهای گذشته بسیار گفتیم و آن خاطرات را زنده کردیم. از طریق ایشان یکی از طلاب را خواستم و با او مفصل راجع به جریانهای مختلف صحبت داشتیم و قرار شد خدمت آقا برسد و وقتی برای حقیر بگیرد که گرفت و صبح روز بعد یعنی روز یکشنبه خدمت ایشان شرفیاب شدم. حضرتش در نهایت سادگی متانت خاصی داشت و وقار و ابهت از سر و رویش میریخت.

حقیر آن روز را صرف بیان مطالب گذشته یعنی سالهای گذشته کردم و فعالیتهایی که شده بود و بی نتیجه مانده بود و علل آنها.

در حدود ۵/۱ ساعت طول کشید و احساس کردم حضرتش خسته شده است و لهذا برای روز بعد همان ساعت قرار گذاشتیم و بیرون آمدم.

عصر آن روز به منزل آقا سید محمد باقر صدر رفتم و گفتارمان را درباره مسائل مختلف در جهت یک فکر اسلامی شروع کردیم که سوال و جواب را جداگانه نوشته‌ام. او عربی صحبت میکرد و آنطور که حدس می زدم به فارسی سرو ته شکسته‌ای ترجمه میشد و حقیر فارسی صحبت میکردم و او کم و بیش حرفم را می‌فهمید.

آنروز پس از آن بدیدن آقا مصطفی رفتم. تقریبا پس از ده دقیقه مطلب را بطور نسبتاً باز شروع کردیم و از هر دری خصوصا در مورد حضراتی که در آنجا جمع شده بودند صحبت داشتیم و آنچه شایسته آنان بود و حقایقی را که میدانستم بیان داشتم.

مسلم آنکه آن حضرات از وقتی که به منظور شرکت در کنگره دانشجویان عراقی در بغداد آمده بودند روابطی را با دولت عراق شروع کرده‌اند و قرار و مدارهایی گذاشته‌اند و باعتباری مدعی شده‌اند که نماینده و دربرگیرنده تمامی مخالفین هستند بجز توده‌ای‌ها - از طرف دیگر هم با حضرات در نجف تماس حاصل کرده بودند و چون میدان را خالی دیده تنها به قاضی رفته بودند و صحبت‌های زیاد کرده و تا حدودی موفق شده بودند افرادی را بخود جلب کنند و حنایشان رنگی گرفته بود.

این وضع تا رفتن نماینده انجمن اسلامی حتی در نزد حضرت آقا هم تا حدودی قابل قبول بوده است. خوشبختانه به علت انتخاب بسیار خوبی که از قاصد شده بود یعنی بستگی خانوادگی او با حضرت آقا و صافی و پاکی آن از یک طرف و گزارش مختصر در عین حال جامعی که با خود برده بود وضع حضرات اروپایی را در نزد آقا متزلزل کرده بود و این مطلب حتی موجب ناراحتی برخی از همه بیشتر آقا مصطفی بوده است.

حقیر تصور می‌کنم بامید خدا مساله آقایان را برای آقا مصطفی حل کردم و تاریخچه زندگی هر کدام را بیان داشتم و تا آنجا که وقت مختصر ما اجازه می داد مطلبی را نگفته نگذاشتم. علت تأثیر این امر آن بود که مقدار زیادی دروغ گفته شده بود مطابق معمول آقایان که آنها را یک بیک با دلایل روشن عنوان نمودم. مثلا خسرو شاکری یک عدد از کتاب مجموعه کرامه را برای آقا مصطفی فرستاده بود با یک نامه مارک دار کنفدراسیون که اگر از اینها احتیاج دارید بنویسید برای شما بفرستیم و خلاصه این کتاب از ماست و از این قبیل مطلب بسیار.

نتیجه تأثیر آن بود که پس از چند روز که به نجف بازگشتم شنیدم که یکی از همین افراد برای خداحافظی به منزل آقا مصطفی رفته بود و ایشان خوب از عهده‌اش برآمده بود که آن شخص شکایت نزد یکی دیگر از دوستان نموده بود.

نکته دیگری که آقایان به آقا مصطفی گفته بودند اینکه انجمن اسلامی دانشجویان مواضع سیاسی روشن ندارد و فقط به دین چسبیده است. در این مورد نیز گفتیم که دروغ میگویند و خلط مبحث می‌کنند چه این اعتراض جدید است و شماره ۷ مکتب مبارز که به دست شما نرسیده ماهها است که بدست آنها رسیده است و در آن موضع سیاسی حضرات روشن است. در سال‌های قبل نیز بتصدیق قطعنامه‌های آنها مواضع سیاسی مخالف رژیم داشته‌اند ولی به علت آنکه کم بوده‌اند و محیط فراهم نبوده است با نهایت عقل و دانش به نظر ما از حرف‌های صد من یکقاز زدن خودداری کردند تا خود را تقویت کنند و این خودش اصلی است که باید مورد توجه واقع گردد.

همچنین قطعنامه امسال که مواضع سیاسی بسیار روشن داشته است و آقایان آنرا هم دیده‌اند و معهذا دم بر نیاروده‌اند.

نکته دیگر آنکه حضرات جبهه دومی یک برنامه سیاسی برای خود درست کرده‌اند که به ‌آن برخواهم گشت.

به هر حال همان شب تا ساعت ۴ بعداز نیمه شب با دو تن از طلاب فعال درباره مسائل مختلف گفتگو کردیم و صبح اول نزد صدرالفضلا رفتم و از حال خودش و پسرش و مادرش جویا شدم که معلوم گشت پسرش فاضل و دیگر پسرش هردو به ایران رفته‌اند. مادرش هم فوت کرده است.

سپس به منزل سید محمد باقر صدر رفتم و مقداری دیگری از مسائل را با او طرح کرده و صحبت داشتم و پس از آن خدمت حضرت آقا شرفیاب شدم و قسمت دوم مطلب را گفتگو کردیم و ایندفعه مقدرای هم ایشان صحبت کردند برخلاف روز قبل که حقیر تقریباً متکلم وحده بودم و ایشان به ارزیابی من مشغول بودند.

صحبت ایشان در مجموع همان مطالبی بود که در ضمن درس ولایت فقیه گفته بودند و اینکه همین درس هم در این نجف بقدری تازگی داشته است که عده‌ای از فضلای نجف بگریه افتاده‌اند و نفهیمده‌‌اند ولی چون قم را قبلا آماده کرده بودیم این مطلب را فهمیده‌اند.

دیگر آنکه باید این مطالب گفته شود و اگر روشن شود خریدار به اندازه کافی خواهد داشت.

باری آنروز را هم قدری باینطرف و آنطرف رفتم و عصر آنروز هم بمنزل آقا مصطفی رفتم با یکی از طلاب تا صبح به بحث و بررسی پرداختیم و سپس صبح به منزل صدر و سپس خدمت آقا شرفیاب شدم.

مطالب با آقا تمام شد و بسوالات مختلف پاسخ گفتند و حقیر نیز عرض کردم برای خداحافظی خدمت شما خواهم رسید.

در مورد شهید سعید آقای سعیدی بسیار متاثر بودند ولی کاری نمی‌توانستند بکنند. از دیگر رفقا هم خبری نداشتند. به هر حال حقیر عرض کردم که موضع گیری آن حضرت در این امر لازم است، نه از بابت آنکه یک نفر شهید شده است بلکه به علت رابطه آن با مساله کنسرسیوم اقتصادی که اهمیت آن بسیار است. باری بعدا با طلاب صحبت داشتم آنها خیلی زیاد در این مورد عجله داشتند. و روز چهارشنبه قبل از شرفیابی من یکی از آنها رفت نزد آقا و قدری تند صحبت کرد که آقا گفته بودند من که عقلم را دست جوانها نمی‌دهم. من از جریانات بطور دقیق اطلاع ندارم و اخبار متفاوت است و علت شهادت ایشان را دو سه جور ذکر کرده‌اند. تا این مطلب دقیقا روشن نشود من حرفی نخواهم زد و اقدامی نمی‌توانم بکنم.

پس از او حقیر شرفیاب شدم و دوباره مطلب عنوان شده و ایشان همین مطالب را گفته که حقیر تصدیق کردم و اینکه بالاخره یک نفر مسافر به ایران فرستاده شد که از جریانات دقیقا اطلاع حاصل کند و خبر بیاورد و این شخص روز بعد فرستاده شد. بالاخره آقا فرمودند که وقتی از مطلب دقیقا آگاه شدند در این مورد اقدام خواهند کرد و برای ما هم عین مطلب را خواهند فرستاد. سفارش نیز فرمودند که ما هر چه میتوانیم در این زمینه انجام دهیم و قول دادم بمحض ورود به بیروت این مطلب را برای حضرات در اروپا بنویسم که احیاناً مجلس ختمی و جنجالی.

عصر دوباره با آقا مصطفی صحبت داشتم و خداحافظی کردم و بصوب کربلا و سپس بغداد رهسپار شدم. چون قول داده بودم روز ۵ شنبه در بغداد باشم.

روز پنجشنبه هیچ خبری نرسید جز آنکه من بلیط را برای روز شنبه تهیه کردم که بیروت بروم. فردای آنروز کاغذی دریافت داشتم که "یکی از مسئولین ما میخواهد شما را برای روز دوشنبه ملاقات کند شما باید اینجا بمانید. خواهشمندیم."

در جواب نوشتم که بسیار عجله دارم و بهتر است ملاقات را هر چه زودتر ترتیب دهید.

البته علت این تأخیر حداقل از نظر ظاهر آن بود که حضرات دولتی یکهفته‌ای و یا بیشتر را به مسافرت رفته بودند و تازه برگشته بودند و لهذا وقت بسیار کم بود. ولی مطلب آن بود که من نمی توانستم اینقدر اینجا و آنجا معطل شوم.

بالاخره روز شنبه بعد از ظهر به طرف نجف رفتم و شب را آنجا بودم و فردا صبح مراجعت کردم.

در نجف معلوم شد بعلت اختلافاتی که در مورد رادیو شده بود و اینکه توده‌ای‌ها و طلاب بعلت دخالت آقا موسی بیرون آمده بودند. موسی اصفهانی را سخت ناراحت کرده بود و به منزل طلبه سخنگو رفته و کاغذی گذاشته بود که تو بمن و باسلام و بملت از پشت خنجر زده ای و اگر تا فردا ساعت ۱۲ بسر کار خود برنگردی با دست بند از عراق اخراجت خواهم کرد.

باو گفتم نگرانی نداشته باش و از این غلطها نمی‌تواند کرد.

ضمنا به آقا مصطفی نیز گفته بود و ایشان هم گفته بودند نگران نباش. خبر دیگر که بسیار نگران کننده بود آنکه دو سه نفری از رادیو لندن بخش عربی آن شنیده بودند که چهار نفر در ایران یا اعدام شده‌اند و یا حکم تقاضای اعدام آنها شده است که اسامی آقای منتظری و کلانتر را برده بودند. این مطلب آقا را بشدت ناراحت کرده بود و ما را هم.

دیگر آنکه یکی از طلاب نجف اعلامیه‌ای تهیه دیده بود که مستقیماً به شریعتمداری بدون ذکر نام او بسیار فحش داده بود. حقیر با آن موافق نبودم ولی چه می توان کرد آنها می‌خواستند و کردند و تعدادی هم برای ما گذاشته که آوردم.

عصر روز یکشنبه با نماینده عراقی ملاقات و مذاکره کردم و علت سفر را یافتن حقایق برشمردم و ۶ سوال مطرح کردم که قرار شد برود و جواب بیاورد.

برنامه عمومی شما در مورد ایران چیست؟

۱- آیا مخالفت با رژیم ایران مربوط است به نفس آن یا مسائل بین دو دولت.

۲- در صورتیکه مسائل بین دو دولت حل گردد، تکلیف مخالفین چیست؟

۳- شرایطی که به موجب آن دسته یا دسته هایی از مخالفین را می پذیرید؟

۴- آیا اصلی وجود دارد از نظر شما که به موجب آن فعالیت و نجات باید با یکدگیر هماهنگ شود و خلاصه یک رهبری مرکزی بوجود آید؟

۵- آیا کمک های شما محدود می شود به فراهم آوردن وسایل تبلیغاتی و یا اصل فراهم آوردن انقلاب مسلحانه است.

۶- آیا برای یک برنامه طویل المده آماده اید و یا می خواهید هر چه زودتر کاری شود ولو آنکه مقدمات آن چندان فراهم نباشد.

دوشنبه شب آمد و گفت که با نخست وزیر و معاون رئیس جمهور تماس گرفته و آنها گفته‌اند که چون سوالات اهمیت فراوان دارد باید در حضور هیئاتی بررسی گردد و چند روز طول دارد. گفتم پس بنده را مرخص فرمایید هر وقت جواب آنها آماده شد بفرمایید تا صحبت کنیم. روز بعد گفتند مانعی ندارد.

طلاب

در حقیقت با بیشتر از دو نفر از طلاب تماسی گرفته نشد و این از آن جهت بود که اختلافاتی در بین آنها موجود است و همچنین بین این دو نفر و آقا مصطفی که از قرار مقدار بسیار کمی از آن مربوط می‌شود به مسائل اصولی و بقیه شخصی و شاید بیشتر قسمت این نیز از عقده‌هایی سر چشمه می‌گیرد که آنها دارند. به هر حال نهایت سعی شد که در کمال صراحت و صداقت با آنها صحبت شود و آنها را در متن جریان‌ها و نظرات خود بگذاریم. حقا نمی‌توانم بگویم چه مقدار موثر بوده‌ام چه زمینه کار مملو بود از دو عقده انحرافی خود خویشتن کمتر بینی و خود خویشتن گنده‌تر بینی و حتی به علت عدم تجربه تظاهرات این دو انحراف سر جای خودش نیز نبود و گاهی نوساناتی غیرمعقول و بی جا و هدف بخود می گرفت.

از طرف دیگر این دو نفر از جهت قلب پاک و حس فداکاری وعلاقه و محبت و آتش مبارزه سرشار بودند که هر یک از این صفات کافی بود برای چشم پوشی از بسیاری از نقاط ضعفی که نتیجه منطقی اشکالات فوق بود. در مجموع باید گفت که همکاری با آنها نه تنها مفید است بلکه بسیار ضرور و باید در نهایت علاقه دنبال گردد و مطمناً مقداری از اشکالات در اثر بی تجربگی است که عامل زمان و نفس فعالیتهای اجتماعی دارو و علاج اساسی آن است.

از این جنبه‌ها که بگذاریم مذاکرات با هر یک را به طور جداگانه بنویسیم که مطلب بیشتر و بهتر روشن گردد. اولی سید حمزه بود.

سید حمزه جوانی است صمیمی و فعال که کار رادیو را هم او می‌کند یعنی در پشت بوق بغداد داد و فریاد می کند که انشاالله مفید فایده باشد. در مورد کارهایش مطالب مختلفی گفت که اهم آنها از این قرارند.

رادیو بغداد برای مدتها در دست دستجات مختلف بوده است، یعنی هر دار و دسته ای که حرفی داشته در رادیو می‌گفته است. توده ای ها قدری حرفهای حساب خود را میزدند و مقداری هم تبلیغ مرام خود را میکردند. سرپرست آنها همان عربشاهی معروف بوده است. عربشاهی عمامه نیز بسر می گذارد و در نجف هم مدتی بوده است و از کم و کیف کار آخوندها مطلع است و به تنها چیزی که اعتقادی ندارد همان مذهب است. حال چگونه در حزب ملل اسلامی براه انقلاب اسلامی میرفته است خود بحثی است جداگانه که بماند.

دسته دیگر از توده‌ای‌ها هم در آنجا سهمی داشته و کارهایی میکردند و تبلیغ کار خود را.

موسی اصفهانی به عنوان حزب جمهوری خواه و به قول آقایان به عنوان رئیس جمهور سخن پراکنی میفرمودند!! میگویند در اوایل کار که قدری مطلب داشت و چیزهائیکه میدانست فاش می کرد بد نبود و شنیدنی، ولی از آن وقت که چنته‌اش خالی شده است جز مهمل و مزخرف چیزی نمی گوید. قاعدتاً با شناختی که از موسی داریم، جز این نمی‌تواند بود. دسته دیگر خود بختیار است که بعنوان جنبش آزادی بخش ملی تبلیغ میکند و گهگاهی حرفهائی میزند ولی گویند هنوز اسرار کودتای ۲۸ مرداد را فاش نکرده است.

دسته دیگر هم این سید حمزه است که برنامه روحانیت را اجرا میکند و حرفهایش را از پشت رادیو می زند.

ما بین این برنامه‌ها موزیک و صفحه‌های ایرانی مرضیه و دلکش غیره است. سید حمزه معتقد است که موزیک او مارچ جنگی است و مال بقیه ترانه است.

این وضع از اول تقریبا چنین بوده است، چه قبل از قطع حملات رادیو بغداد و چه بعد از آن تا دو سه روز قبل از رفتن من به عراق.

حق نشر عکس Carole Jerome

از قرار اتفاقی که افتاده است چنین است که بعلت تبلیغات کمونیستی که دستجات کمونیست می کرده‌اند موسی و بختیار تصمیم می‌گیرند آنها را اخراج کنند. گرچه عربشاهی مدتی بود اخراج شده بود ولی بقیه را هم کم و بیش عذرشان را میخواهند و موسی تقریبا رسما اداره رادیو را به گفته آقا سید حمزه به عهده میگیرد (به نظر من این کار به تحریک آقا مصطفی بوده که با موسی روابط نزدیکی دارد) امید موسی آن بوده که خودش از یک طرف و آقا سید حمزه از طرف دیگر و احیاناً بنا به برداشتی که من کردم جبهه دومی‌ها هم از طرف دیگر برنامه رادیو بغداد را هدایت و اداره کنند. باز هم بنا به برداشتی که من داشتم آقا مصطفی نقشه کش اصلی این برنامه بوده است. منتها نقشه اصلی بهم خورده است چون سید حمزه از ترس توده‌ای‌ها که او را متهم بسازش با بختیار و موسی نکنند و از طرف دیگر نظرش نسبت به موسی بعلت مذاکراتش با مطهری در مکه بکلی از بد بدتر شده و او را بنا بگفته مطهری ننگ جامعه روحانیت میشناسد. با توجه به این مسائل از رفتن به کار همگام با توده‌ای‌ها خودداری کرده است.

این عمل از یک طرف آقا مصطفی را نزد موسی سنگ روی یخ کرده است و از طرف دیگر موسی را به کلی در محافل بغداد سنگ روی یخ کرده و تا حدی مچش در مورد ادعای اینکه او در روحانیت نفود دارد باز کرده است و بشدت عصبانی.

تا اینجا قضیه بد نشده است یعنی یک خط زنجیری خراب کردن و خراب شدن که کم و بیش لازم بوده است اتفاق افتاد، ولی روی دیگر قضیه مقداری خراب است. بدین جهت که

۱- نماینده روحانیت! با نماینده توده‌ای‌ها یکجا بیرون آمده‌اند و این کار دست توده‌ای‌ها را برای بلوف زدن بیشتر و استحکام مواضعشان نزد مقامات بغدادی پر خواهد کرد و اگر با ظرافت عمل نشود آنها برای مدت های مدیدی به عنوان یک نیرو در کادر تبلیغاتی حداقل خواهند ماسید و این امر به نفع ما نیست.

۲- جبهه دومی ها از این ماجرا اگر درست عمل کنند بخوبی می‌توانند به نفع خود استفاده کنند و حداقل مدت مناسبی از وقت را بخود تخصیص دهند و خلاصه از آب گل آلود بنفع خود با قدرت معامله بیشتری استفاده کنند.

۳- با شناختی که از توده‌ای‌ها داریم و با شناختی که از موسی داریم و از جبهه دومی ها که همگی نفساً شارلاتان و معامله گرند، دست به دست یکدیگر داده و علت عصبانیت شدیدی که موسی به قول خودش از روحانیت پیدا کرده این دسته را کنار گزارده و خودشان مشغول خواهند شد و سر حضرات بی کلاه خواهد شد.

در این میان تنها دلخوشی حضرت سید حمزه این است که ملت ایران خواهد فهمید که روحانیت با بختیار همکاری نمی کند. ملت ایران و ملت مسلمان از نظر او مثل افکار عمومی برخی از دوستان ما است که اگر غیبت سید نباشد هر موقع که صادق نامه ای می نوشت سیدنا حمل بر کل افکار عمومی نه تنها ایرانیان داخل و خارج مرز میکرد، بلکه کلیه ملل جهان هم. خلاصه ملت ایران سید حمزه نیز دو سه نفر توده ای هستند که گوینده رادیو می باشند. بدبختی آنکه آن دو سه نفر هم کاری جز بلوف زدن و کلک زدن ندارند. و با بوجود آوردن جو تبلیغاتی آقا حمزه را حسابی توی اخیه گذاشته‌اند.

نکته دیگری که به ایشان تذکر دادم این بود که اصولا همکاری با این افراد در اصل غلط بوده است و اگر مساله همکاری با بختیار هست همان در یک برنامه صحبت کردن کافی برای تهمت و افترا زدن بوده است. و حال که چنین کرده اید دیگر بیرون آمدن با توده ای ها چه بوده است و اگر می خواستید بیرون بیایید و یا موسی را خراب کنید و شر او را از سر خود بکنید باید صبر می کردید و مدتی هم روغن تهمت اینان را بتن می مالیدید تا شر آنها حسابی کنده شود آنوقت تنهایی بسراغ موسی می رفتید و شر او را می کندید که خیلی هم راحت تر بود.

در آن موقع شما نیمی بیشتر از برنامه رادیویی را داشتید و در موضع قدرت بودید و میتوانستید به تنهایی کار را زمین بگذارید و موسی را درب و داغون کنید. به هر حال اینطور نشده است.

موسی حرام زاده نیز چند روز قبل به منزل سید حمزه رفته و یک چند خطی نوشته که "اگر تا فردا ساعت ۱۲ سر کار خودت برنگردی با دست بند از عراق اخراج خواهی شد - تو به من و اسلام و ملت ایران ا ز پشت خنجر زده ای".

البته من به سید حمزه گفتم نگران نباش موسی گه زیادی می خورد، حال که خربزه را خوردی پای لرزش هم بنشین و موسی نباید از شماها ضعف ببیند و حال باید با قدرت و قاطعیت عمل کنید.

البته خودش هم همین عقیده را داشت و به مصطفی هم گفته بود و او نیز جواب داده بود که غصه نخور. به هر حال من از نتیجه این تهدید اطلاعی ندارم ولی قاعدتاً باید بلوف موسی ای باشد که زیاد پر و پایه ای ندارد. فعلا برنامه رادیویی منحصر شده است به بختیار و موسی، ولی این امر قطعا تا یکهفته دیگر طوری حل خواهد شد بطرقی که در بالا عرض کردم.

اما از جنبه های دیگر که مسائل مبتلا به خود طلاب است.

یکی دیگر از دوستان آقا سید حمزه که مدتی هم با هم قهر بودند به نام سید مبارک، جوان داغ و پر شوری است و سابقه فعالیت در جریانات سیاسی و جریان ۱۵ خرداد را هم دارد ولی قدری کله شق و بی توجه است.

او رابطه اش با جبهه دومی‌ها نسبتاً خوب است اگر چه از جریانات جبهه سوم هم اطلاعات کافی دارد ولی معتقد است باید همکاری کرد و از هر کس میشود استفاده کرد. همین استدلال را هم دیگران کرده‌اند که اگر بموقع نرسیده بودم ریش خون طمع به ... مفلس گیر کرده بود که بعداً توضیح خواهم داد. در هر حال آقا سید مبارک ایران آزاد و نشریات دیگر را پخش میکند و گاه گاهی برای آنها مطالبی میفرستند. آنوقت شکایت دارد که سر و ته مطلب را میزنند و مزخرف میشود. باری با او نیز صحبت بسیار کردم که بیشتر دور محور شناسایی حضرات جبهه دومی‌ها دور میزد و طبقه آقایان طلاب در حال حاضر.

قسمت معرفی آقایان هم مفصلا برای این دو بزرگوار شده هم برای آقا مصطفی امری که همه ما میدانیم و احتیاج به نوشتن نیست ولی نکات دیگر قابل ذکر میباشد.

۱- آنها باید سعی کنند سازمان مخفی بوجود آوردند که مستقل از دولت عراق باشد و افراد را آماده کنند که تعلیماتی ببیند به قول حضرت خمینی (جندی) این تنها و بهترین کاری است که می توانند بکنند و موثر باشند.

۲- اگر داشتن تشکیلات منوط به این است که افراد را طی دوره ای بشناسند می توانند سازمانی نیمه مخفی تهیه کرده و به نوعی به جوانان مسلمان بپیوندند تا از این طریق بهتر و بیشتر بتوانند عمل کنند ضمناً افراد خوب و قابل اعتماد را به سازمان مخلفی خود جلب کنند.

۳- خودشان در کارها مستقل باشند و اینقدر به این درب و آن درب نزنند و با این دسته و آن دسته معامله نکنند. اگر بکمک احتیاج داشتند هر چه از دست ما برآید انجام خواهیم داد.

۴- درباره نشریه ایکه میخواستند منتشر کنند نظر موافقی نداشتم و آن را کار بیهوده ای میدانستم و اینکه صدای روحانیت بگوش جهانیان برسد نیز ... در بازار مسگرها دادن است اگر قرار است صدای روحانیت به چهار صفحه مطلب خلاصه و در هر سه ماه منتشر شود چه بهتر که این صدا در نیاید که سفره نانداخته بوی مشگ میدهد.

از این مطالب که بگذریم مهم قضیه در حقیقت آن بود که قرار شد در جهت یک سازمان مخفی برای کارهای جندی فعالیت بشود و حقیر نیز با یکی از آقایان که در این امور سابقه دارد و او بیروت هست تماس حاصل کنم و انشا الله ترتیب کار در همین جهت داده شود.

نکته ای دیگر که به آن تأکید فراوان کردم و آنها قبول کردند آنکه حضرت آقا شخصیتی است عظیم و حفظ ایشان در درجه اول اهمیت برای همگی ما قرار دارد. با ایشان نباید بازی کرد و ما هر چه فکر میکنیم که خوب است نباید متوقع باشیم که ایشان بلافاصله راجع به آن موضع گیری کنند و خلاصه ایشان را سپر بلای خود کنیم. بعکس باید سپر بلای ایشان شد و هیچ کاری را نکرد مگر آنکه به نوعی عظمت ایشان که پیوندی ناگسستنی با عظمت اسلام دارد دارا باشد.

در همین چهارچوب است که باید نسبت به آقا مصطفی نیز با نهایت علاقه و متانت رفتار کرد و دور و بر ایشان را داشت که معاندین و مخالفین ایشان را احاطه نکنند. گر چه آقا گفته اند که آقا مصطفی را در کارها دخالت نمی دهند ولی به هر حال آقا مصطفی فرزند آقا است اگر هم هیچ تأثیری در آقا نداشته باشد اسم او خمینی است و همین اسم کافی است که کوچکترین لغزشی احساس شود و منافقین آنرا علم کنند و بیا و ببین

آقا مصطفی

فرزند حضرت آقا - مردی خوش مشرب - دوست داشتنی - باهوش - خوددار. تصور نمی‌رود که بسادگی جایی بخوابد که آب زیرش برود. ولی خدا کند که زرنگی زیادش باعث جوانمرگی اش نشود. بر خلاف پدر بزرگوارش که تا تمامی حقایق را درنیابد نظر نمی دهد، آقا مصطفی قدری در این زمینه زودتر از وقتش قضاوت می کند ولی خوشبختانه بحرف حساب گوش میدهد ولی آنکه جان آدمی را می گیرد، و این خودش تا حدودی خوب است چه امکان تلاتم زیاد را از بین میبرد. سیاست مدار هست ولی سیاست بازی اش حداقل بظاهر سیاست مداری را تحت الشعاع قرار میدهد و برای بینده در درجه اول اینطور وانمود میشود که فقط سیاست‌باز است نه سیاست‌مدار.

نکته دیگری که درباره ایشان قابل ملاحظه است و باید در مد نظر قرار بگیرد آنکه ممکن است و یا قطعی است که ارزشهائیکه در سیاست بدان پای بندیم یا قبول ندارد و یا لازم نمی شمرد. یعنی معتقد است از هر کس و در هر زمان که امکان دارد باید استفاده کرد لهذا این امر که یکعده از آدمیزدگان از نظر اخلافی از حیظ انتفاع خارج شده اند و در هیچ شرایطی قابل همکاری نیستند به نظر ایشان امر صحیحی نیست. در هر حال اگر این اختلاف ارزش را بپذیریم و آن را به عنوان سند محکومیت شخصی تلقی نکینم در جهات دیگر همکاری و همراهی با ایشان بسیار امکان پذیر و لازم و قابل استفاده است.

در حقیقت پختگی و متانت او در برخوردی که با سید حمزه و ایشان و من یکشب تا بصبح داشتیم برای من قابل تحسین بود. آقا سید حمزه با مشخصاتی که برایش برشمردم مقدار زیادی حرف های غیر منطقی و مقداری هم منطقی می زد و طرز صحبت و کلامش اشکال فراوان داشت و گاهی حالت توهین آمیز به خودش می گرفت ولی آقا مصطفی با متانت و حوصله تمام با او برخورد کرد و با سلامت نفس نگذاشت رشته همکاری گسسته شود و این از یک آدم سیاست باز بر نمی آید و انسان باید سیاست مدار هم باشد و خوش نیت که در عین حال حالت برخورد اختصاصات نیک و بد او را با هم در نظر بگیرد و بداند که نظر سوء نیست و طرف از جهت نیک نفسی و کمی تجربه حرفهایی میزند. این نکات را به حق آقا مصطفی در نظر گرفته بود و رعایت میکرد. گرچه خود آقا مصطفی در بعضی مسائل کم تجربه است ولی چون هوش و ذکاوت و استعداد دارد اگر در متن جریانی صحیح قرار گیرد بخوبی قادر است گلیم خود را از آب بیرون بکشد و مسلط شود...

مذاکرات با ایشان

حضرتش مدتها بود که فقط توسط یک طرف دیده میشده و حرفهای آنطرف را می شنیده و با شناختی که از آنها داریم چندان بعید نبود که بعضی از اباطیل آنها را پذیرفته بود. در این مورد من نمی توانم کوچکترین اشکالی به آقا مصطفی بگیریم چه هر کس دیگر هم بود و مرتب یک طرف قضیه را می شنید جز این فکر نمیکرد و حالا باز هم ایشان که خودش را باندازه کافی نگه داشته بود. بهرحال مذاکرات جدی ما پس از چند دقیقه تقریباً آغاز شد و طبیعی بود که در مرحله اول ماهیت حضرات جبهه دومی ها و قدری هم توده ایها را می باید روشن کرد. کما هوالمعمول دروغ بسیار گفته بودند و لاف در غریبی هم بسیار زده بودند که می بایست آن دورغ ها را روشن کرد.

مثلا خسرو شاکری نامه ای در روی کاغذ های کنفدراسیون نوشته بود و جزوه ای از مجموعه کرامه را هم برای ایشان فرستاده بود که هر مقدار مصرف دارید بنویسید تا بفرستیم که نتیجه منطقی آن اگر بصراحت ننوشته باشد که جزوه از آن ماست تلویحا چنین استباط میشود همانطور که شده بود. این نامه و جزوه نیز از بغداد پست شده بود و بنابراین حضرات دیگر هم از آن اطلاع داشته اند و لزوما در جرم تحریف و دروغ پردازی شریک.

نکته لاف در غریبی زدن هم بهترین مثال آن این بود که "ما حاضریم یک ستون از روزنامه ایران آزاد را در اختیار حضرت آقا بگذاریم". راستی مثل اینستکه این حضرات تصور کرده بودند و یا کرده اند که ایران آزاد ارزشی دارد و خواننده ای و یا آنکه اهمیتی - بهر حال این بود آنچه بود.

پس از آنکه ماهیت حضرات روشن شد، بحث درباره همکاری با رادیو بغداد و کارهائی از این قبیل شد که من نظرات خود را در این زمینه نسبتاً مشروح بیان داشتم که مختصرا اینکه: صرف همکاری و مطالبی را در بوغ گذاشتن و خود را غیر مستقیم با افرادی مانند بختیار و موسی و دستجات چپ وابسته کردن کار منطقی و صحیحی نیست. مردم ما باید ما را به عنوان یک عده انسان پایبند اصول بشناسند و راه و رسم ما را تأیید کنند. این بمعنی آن نیست که من همکاری با یک دولتی را که هیچگونه چشم داشتی به منافع و مصالح مردم ما نداشته باشد اصولا مردود می دانم بلکه معنی آن است که هرکس ویا هر دولتی تحت هر شرایطی و بنابر هرمنفعتی که داشت و خواست مقداری امکانات در اختیارما گذارد نباید آنرا پذیرفت به صرف آنکه از از خرس یک موی بکنی غنیمت است و یا بخواهیم گنده گویی کنیم و خود خویشتن گنده تربینی که ما "با دولتی" همکاری میکنیم و یا یک "دولت" حاضر شده است ما را بپذیرد.

ما اگر بتوانیم با پایبندی باصول در طول زمان طوری رفتار کنیم که ملت ما ما را بپذیرد آنوقت است که باید افتخار کنیم و بر خود ببالیم و امیدوار که خواهیم توانست خدمتی انجام دهیم. این هدف حاصل نمی شود مگر آنکه استقلال رأی و عقیده داشته باشیم و بامیال خود که استفاده از مقداری امکانات موقتی است چه از جنبه شخصی و چه از جنبه اجتماعی پشت پا بزنیم و با همان امکانات کم کار و فعالیت کنیم.

این طرز کار مسلماً مشگل بود در یک فرایند طولانی تری امکانا منتج به نتیجه خواهد شد ولی اصیل تر است و شرافتمندانه که از ما جز این نباید انتظاری برود.

نکته دیگری که متذکر شدم مساله حضرت آقا و وظایف ما همگی در قبال ایشان بود همان مطالبی که به آقایان طلاب گفته بودم و این نکته که خوشبختانه یا بدبختانه تجربه مرحوم کاشانی و مرحوم حکیم هیمشه جلو چشم ما باید باشد که چگونه بعضی بی توجهی ها و احیاناً انحرافات افراد خانواده شخصیتهای مذهبی را از بین میبرد و متلاشی میکند. آن دو شکست را تا حدودی وجود و اعمال حضرت آقا تا حدودی بزحمت جبران کرده اند و با توجه بآنچه در اطراف خود میبینم هرگونه خدشه ای به حضرت آقا در هر جهت ضایعه ایست تا سالهای سال جبران ناپذیر. بنابراین باید شما بیش از دیگران متوجه اعمال و رفتار و کردار خود باشید که همیشه به جهت وابستگی بآقا و بجهت اینکه خانواده مراجع بزرگ تا به حال عموماً نقاط ضعف اساسی بوده اند، زیر ذره بین قرار خواهد گرفت و در حقیقت قرار گرفته است. امید دشمن چه مخالفین و چه منافقین و چه آنهائیکه می خواهند از آقا بنفع خود نوعی استفاده ببرند بیشتر از خود ایشان به شما است نبابراین هوشیاری کاملی نیاز است.

نکته دیگری که عنوان شد و ایشان خیلی تحت تأثیر جبهه دومی ها قرار گرفته بودند (راستی بهتر است همان عنوان پیشاهنگان شلوار کوتاه که سه انگشتی سلام می دهند را به ایشان داد چه در این راه افتاده اند) مساله انقلاب مسلحانه آقایان بود و اینکه باید آن کارها را کرد و حرف زدن و اینکارها زیاد بدرد نمیخورد. و اینکه چرا شما ها در آنجا خلاصه شر بت اعظم را نمی کنید .

در جواب مطلب اول گفتم که این یک واقعیت است که حرف زدن بدرد نمی خورد و باید کاری کرد که کار باشد ولی تا اسباب و لوازم آن فراهم نشود یعنی در این جهت کار فراوان با آدمهائیکه واقعا اهل معرکه هستند نشود امکان توفیق نیست. آدمهائی هم که لازم اند باید مرد میدان مبارزه باشند و باخلاق مبارزه مسلح یعنی اهل دروغ و درنگ و کلک و حقه بازی و دررویی و ... نمی باشند و در عین حال هدف آنها نیز روشن باشد. اینگونه افراد کم اند و امکاناتی هم که برای تربیت و غیره آنها اگر پیدا نشوند فراهم میشود و اینگونه امکانات را هم منابع غیراصیل می خواهند فراهم کنند که ما اعتقاد نداریم با وسائل نامشروع به هدف مشروع توان رسیدن.

ولی در عین حال نباید لحظه ای از آن غافل بود و ما هم غافل نیستم و فکر و ذکر ما این است که فعلاً آدم ها را پیدا کنیم تا بعد.

درباره نکته سوم هم با صراحت عرض کنم که به قول سیدنا ماده غیرت نیست اگر توانستیم آنرا بیابیم طبیعی است که حتی خبرش را هم به شما نخواهیم داد ولی مطمئن باشید پس از انجام آن خبرش را خواهید شنید. انشاالله.

نکته دیگری که ایشان عنوان می کرد این بود که دستجات مختلف می گویند دانشجویان مسلمان در اروپا فقط بکارهایی دینی می پردازند و کارهایی اجتماعی نمی کنند و در جریانات سیاسی قدم نمی گذارند.

نکته دیگری که ایشان عنوان می کرد این بود که دستجات مختلف می گویند دانشجویان مسلمان در اروپا فقط به کارهای دینی می پردازند و کارهای اجتماعی نمی کنند و در جریانات سیاسی قدم نیم گذارند.

گفتم این حرف نیز یکی از دروغ های دیگر آقایان است. به چند دلیل:

اولاٌ آنکه افراد انجمن اسلامی فرداً در جریان های دانشجویی به مقدار زیاد شرکت کرده اند و اگر از طریق انجمن زیاد فحش و فحش کاری نکرده اند. برای ایجاد و قوام سازمان خود بوده است که به پایه ای برسند که می توانند با توجه به قدرتی حرف خود را هزینه و به مانند دستجات دیگر که با دو سه نفر یک نشریه دارند و مقدار زیادی فحش در آن و خود را مترقی و انقلابی می دانند.

ثانیاً آنکه: مکتب مبارز شماره ۷ مدت هاست منتشر شده است و آگر کسی در آن یک جهت سیاسی مشخص و منطقی نبیند یا کور است و یا مغرض. این آقایان قبل از آنکه در این موارد با شما صحبت کنند باید مجله را دیده باشند. اگر دیده اند و این حرف ها را می زنند که نهایت بی شرمی است و دروغگویی. و اگر ندیده اند که نهایت بی اطلاعی است و چنین کسانی لاف قیام مسلحانه نباید بزنند.

ثالثاً قطعنامه امسال انجمن یکی از بهترین و منظم ترین قطعنامه هائیستکه تمامی دستجات سیاسی در اروپا بیرون داده اند چه هم حرف های منطقی خودش را زده است و هم از فحش دادن های بی مناسبت که قاعدتا از کمی اطلاع و ندانستن ناشی است خودداری کرده است و در عین حال جهت سیاسی بسیار مشخص هم در مقیاس اسلامی و ایرانی و هم در مقیاس جهانی دارد. حتی سال قبل هم قطعنامه آنها جهت سیاسی خاص داشته است. خلاصه به این اباطیل گوش ندهید که فقط محض مشوب کردن اذهان فضلا در اینجاست و هم در جواب شما که چرا با آنها همکاری نمی کنید خواسته اند کارشکنی های خود را توجیه کنند.

نکته دیگری که عنوان شد....

مذاکره با حضرت آقا
حق نشر عکس Carole Jerome

مردی است در نهایت متانت و وقار ساده و بی آلایش. در کمال هیبت متواضع. متعهد به نفس، قدرتمند و با شخصیت و با ابهت، صریح و کم گوی و گزیده گوی، از اهمیت و عظمت خود آگاه است و به آنچه دارد و مطمئن است در موقعیکه صحبت می کند یا مورد خطاب است نهایت دقت را در مورد طرف به خرج می دهد و در همه احوال او را ارزیابی می کند و تقریباٌ او را از طریق چشم هایش می شناسد. تا اینکه تمامی حقایق را نداند حرفی نمی زند و برای حرف خودش اهمیت بسیار قائل است. حرف حساب را زود قبول میکند و حسابی بودن آنرا با معیارها و ضابطه های خودش می سنجد. در عین آنکه تا تمامی حقایق را نداند تصمیمی نمیگیرد ولی وقتی حقایق را دانست و با ضابطه های خود سنجید در تصمیم گرفتن مسامحه نمی کند.

یک صفت بارز ایشان سیاست مداری کامل ایشان است. بعضی کارها را تلویحاً و بدون آنکه بدان بطور مستقیم اشاره کند و یا آنکه حرفی درباره آن بزند و سخنی گوید تأیید میکند بشرط آنکه طرفی که اینکار را میکند حماقت ننماید و مطلب را بر زبان آورد. در عین حال وقتی قبلا با ایشان بطور غیر مستقیم مشورت میشود و یا مطلبی به اطلاع ایشان میرسد حرفی نمی زند و سپس بعد از آنکه آن کار انجام شد که کسی نتواند آب رفته را بجوی بازگرداند برای آنکه از عواقب بد آن در مورد مقام و موقعیت خودش بعنوان یک مرجع جلوگیری کند و رسمن مخالفینی را که کار را مستقیماً به او نسبت میدهند بدوزد با نحوه عمل مخالفت میکند که از یکطرف مطالبی که باید گفته شود گفته شده ولی اتهاماتی را که ممکن است بشخص ایشان به عنوان مرجع نه شخصی زده شود خنثی میکند.

با توجه به این امور اگر اطراف ایشان یک عده آدم با شعور و با فهم و مومن باشند می تواند بهترین نوع رهبر هم باشد و خوب اداره کند. متاسفانه از این جهت قدری در مضیقه میباشند چه چند نفر افرادی که به ایشان نزدیک هستند آدم های مومن و معتقد هستند ولی اختصاصات ضروری دیگر را ندارند.

اما مذاکرات با ایشان:

روز اول بیشتر یا بهتر بگویم تمامی وقت را که قریب یکساعت ربع بود حقیر راجع به اقدامات و فعالیتهای گذشته دور صحبت داشتم و سوابق کارهائی چند را در عتبات و غیره که ایشان گوش میدادند و حقیر را ورنداز میکردند و ارزیابی. باعتبار دیگر با وجود آنکه از دو سه منبع قابل اعتماد معرفی شده بودم و قبلا هم چندین و چند بار با اسم و کارهای من آشنایی داشتند ولی آنها از قرار کافی نبود، و میباید خود شخصاً حقیررا ورانداز کنند که چند مرده حلاج هستم.

از روز دوم حقیر شروع کردم نظراتی چند را که قبلاً نوشته بود یک بیک به عنوان کردن البته نه آنکه آنها را از رو بخوانم بلکه موضوعات را یک بیک شرح میدادم. پس از یک ربع ساعت ایشان شروع بصحبت میکردند و با علاقه و تقریبا بی مجامله صحبت داشتن و نوعی توضیح راجع به مطالب مختلفی که در زمانهای مختلف گفته بودند. اساس صحبت در این بود که اگر اسلام را آن طور که هست معرفی کنیم و تمامی اسلام را عنوان نمائیم بدون تردید خریدار زیاد خواهد داشت و علت آنکه اسلام غریب است غرابت خود ما با اسلام واقعی است. چگونه توقع داریم اسلام پیشرفت کند در حالیکه خود ما به عقب میرویم و کاری نمیکنیم و در منزل نشسته‌ایم و حرفی که باید نمی‌زنیم و آنوقت هم که حرف می زنیم طوری است که ملاحظه کاری بیش از بیان واقعیت است و غیر از آنچیزی است که باید باشد.

وقتی صحبت از درس ولایت فقیه شد اولاً اشکالاتی را که داشتیم و بیان داشتم در مجموع پذیرفتند و فرمودند که خود منهم این اشکالات را میدانم و بهمین مناسبت عربی آن تقریبا تمام شده است و منظم گردیده و برای چاپ آماده است. و حقیر هم عرض کردم که انشاالله فارسی آنرا هم اگر اجازه فرمائید ما ترجمه و چاپ خواهیم کرد که اجازه فرمودند. ضماً فرمودند که همین درس که تا حدودی هم کامل نبود ایجاد ناراحتی و سرو صدای زیادی در نجف کرده است و عده ای از همین علما گریه کرده اند که این کارها موجب می شود اسلام را نابود کنند. ولی خوشبختانه قم فهمیده است چون آنرا از مدت ها پیش آماده کرده بودیم. لهذا این مطالب باید گفته شود و خریدار هم دارد و هم پیدا خواهد کرد.

دیگر آنکه مستشرقین حتی آنها که به قول خود طرفدار اسلام هستند اسلام را کاملاً وارونه جلوه داده اند و حقایق آنرا زیر کاشی کاری های بقول خود اسلامی دفن کرده اند و نگفته اند. آخر اسلام که کاشی کاری و نقاشی و عمارت سازی و یا احکام عبادی نیست. تحرک و قدرت اسلام در احکام اجتماعی و اقتصادی و سیاسی آنست که از آنها هیچ صحبت در میان نیست و انگار که اسلام هیچ مطلبی راجع به این مسائل نداشته است. لهذا واجب است که اینگونه احکام اسلام از زیر این خاکها و خاکسترها بیرون بیاید و بمردم عرضه شود.

دیگر آنکه ایشان از عمل دو تن از مراجع ایران در تلگراف به شاه بشدت ناراحت بودند و بصراحت می گفتند که مقدار زیادی از کوششهای دهسال گذشته را از بین برده اند. البته میگفتند که تقصیر اطرافیان آنها است چه آنها را میشناسم و مردمان ماموری هستند ولی چرا باید مراجع گول این افراد را بخورند و چنین عمل کنند. خلاصه بسیار ناراحت بودند و البته حق داشتند.

در این مورد عرض شد که ما هم بسیار ناراحت بوده ایم و هستیم ولی نخواستیم عکس العملی از طرف ما باشد که خدا ناکرده چماق تکفیر بلند شود که حضرت آقا باعث شده اند که یک عده فکلی به مراجع تقلید فحش بدهند. در این مورد نفیاً و اثباتاً نظری ندادند ولی وقتی همین مطلب را در مورد آقای حکیم عنوان کردم گفتند بسیار خوب کردید که حمله ای بایشان نکردید و تلویحاً سکوت ما را در این مورد تأیید فرمودند.

در مورد شهادت آقای سعیدی صحبت شد و ایشان این جهت هم بنهایت ناراحت بودند و اینکه عده ای از فضلا را نیز گرفته اند و وضع بسیار بد و خطرناک است و اینکه مدت ها است از دوستان خود خبری ندارند و نمیدانند چه بر سر آنها آماده است.

در این مورد که آن حضرت باید موضعی در این امر اتخاذ کنند قبلاً یکی دو تن از طلاب با ایشان صحبت داشته بودند و حتی یکی از طلاب قدری تند صحبت کرده بود که ایشان هم بتندی گفته بودند من عقلم را دست یکعده جوان که نمیدهم. من از تمامی حقایق اطلاعی نارم و قبل از آنکه اطلاعی صحیح بدست آورم که واقعیت امر دقیقاً چه بوده است نمیتوانم حرفی بزنم.

در این مورد حقیر با ایشان موافق بودم و عنوان کردم که مقام آن حضرت والاتر و بالاتر از آنستکه هر روز دستخطی راجع به مساله ای که معلوم نیست دقیقاً چه میباشد صادر کنند خصوصاً در مسائل سیاسی. در آنجا که مسائل دقیقاً مذهبی عنوان میشود البته هر سوالی باید پاسخ گفته شود چون جواب آن بیشتر از طریق کتابهای فقه و اصول داده میشود ولی وقتی صحبت از مسائل سیاسی است و آن هم نوعی غامض آن باید تمامی حقایق ممکنه بدست آید و حضرت آیا فقط در مسائل بسیار بزرگ که در رابطه با استقلال مملکت و سعادت مردم مسلمان است مطلب را بفرمایند و بر بقیه است که آنرا دنبال کنند.

در مورد آقای سعیدی و سایر دستگیر شدگان دو داستان وجود دارد یکی آنکه شخص ایشان را به علت انتشار اعلامیه علیه کنسرسیوم اقتصادی آمریکایی شهید کرده اند و دیگری آنکه به علت تبنی آن حضرت به عنوان مرجع. گر چه هر دوی این موضوعات از دو جنبه مختلف اهمیت اساسی دارد یکی از جنبه استقلال مملکت و سعادت مردم مسلمان و دیگری از جنبه آزادی افراد مسلمان در تبنی مرجع تقلید و دستگاههای دولتی حق ندارند با کشت و کشتار مرجع درست کنند ولی در هر حال آنچه مسلم است یا یکی از این دو موضوع است و یا هر دوی آن با هم مرتبت است و لزوم (ناخوانا) مطلبی که میباید عنوان گردد بر اساس حقیقت امر باید باشد.

حاصل کلام آنکه یک نفر را با علاماتی بایران فرستادند که خبر اصلی را دریابد و به وسیله تلگراف مخابره کند. در همین حال برای مرحوم سعیدی مجلس ختمی گذاشته شد و روزی هم که میآمدم از رادیو شنیدم که علمای نجف راجع به جنایات رژیم ایران موضع گیری کرده اند ولی نتوانستم بفهمم چه کس و چه چیزی بوده است.

ضمناً حضرت آقا وعده کردند که هر گونه موضع گیری که شد برای ما بفرستند که ما هم در نهایت قدرت خود اقدام کنیم و بهرحال در مورد مرحوم سعیدی و سایر جنایات رژیم باید اقدام نمائیم که عرض کردم اطاعت میشود.

در مورد مصطفی هم عرض شد که خلاصه تجربیات مرحوم کاشانی و مرحوم حکیم باید در نظر گرفته شود و ایشان بیشتر از پیش باید مراقب اعمال و رفتار خود باشند که ایشان گفتند نگرانی در مورد ایشان نداشته باشید چه او را در کارهای خود دخالتی نمیدهم. حقیر نیز عرض کردم که این مساله البته بسیار بجا است ولی در عین حال او به عنوان فرزند شما است و اسم شما را دارد و مخالفین و معاندین هم مترصد فرصتند که از کوچکترین اشتباه بزرگترین بهره برداری تبلیغات را علیه اسم آن حضرت بنمایند و ایشان گفته که البته باید مواظب بود.

نکته دیگر راجع به دخالت آن حضرت در سیاست بود. در این مورد وقتی صحبت میفرمودند گفتند که دخالت ما باید در مقام خود ما باشد و از طریق دین و مذهب نه از طریق سیاست. حتی در آن موقع که در ایران بودم وقتی احساس کردم آقای میلانی بسیار به جبهه ملی نزدیک شده اند بایشان پیغام دادم که مبادا طوری شود که ایشان را بعنوان روحانی جبهه ای بشناسند و اثر حرف ایشان آن طور که باید باشد از بین برود.

اما جواب برخی از سوالات:

۱- نظر حضرت آقا نسبت به کارهای آقای محمد باقر صدر بد نیست چون وقتی صحبت از گرفتن کمک از فضلای حوزه شد برای مکتب مبارز ایشان فرمودند که با آقای صدر میتوانید تماس بگیرید.

۲- حضرت آقا کارهای علی وردی را نمی شناسند.

۳- راجع به قرآن با کمک IBM هیچ نمی دانستند و در فرنگ هم کاری نفرمودند که ما می توانیم انجام دهیم جز همانها که خود ما پیشنهاد کرده بودیم. ولی مساله قرآن را مثل آنکه علاقمند بودند که بدانند.

۴- فکر نمی کنم که مساله چماق تکفیر بآن صورت سابق دیگر وجود داشته باشد و اصولاً این اصل قبول شد، که دیگر اتفاق نظر راجع به هیچ مساله ای وجود ندارد و باید یکبار دیگر نظرات عنوان گردد. خصوصاً بعد از رفتن حکیم و بعد از آنچه باو گذشت مساله قدری بهتر شده است. چون حکیم تقریباً تنها کسی بود که چماق تکفیر را از سال های قبل بلند کرده بود و بر سر خیلی از افراد اعم از روحانی و غیر روحانی فرود میآورد و حتی عده ای از فضلای واقعی را به عنوان کمونیست می کوبید. آنچه بر او گذشت عده ای از روحانیون را قدری بیدار کرد و در عین حال علمای ترسو هم دیگر جرأت چنین کارهائی را ندارند و شاید بهترین موقع باشد که نظرات عنوان گردد و چون بین جوانان خواستار زیاد دارد خواهد گرفت. در مورد چماق تکفیر و غیره حضرت آقا مطلبی نفرمودند ولی از فحوای کلام معلوم بود که در این مورد زیاد ناراحت نیستند چه وقتی نسبت به مطالب خود ایشان آنگونه عکس العمل نشان داده شود و در عین حال تصمیم براینکه این حرفها باید گفته شود یکی از امیدهای ایشان آنستکه جوانان هم در این کارها مداخله کنند تا کفه قدرت به نفع اصلاح طلبان و طرفداران واقعی اسلام بچرخد.

۵- در مورد حجاب نیز فرمودند که چادر ضرورتی ندارند ولی پوشش خوب خصوصاً آنکه موهای سر حتما باید پوشیده باشد لازم است. خلاصه همان مفهوم کفین و قرص صورت.

۶- می فرمایند که در مورد استفتائات مطلب چاپ شده و یا جمع آوری شده ای که ایشان بدانند جز همان جامع الشتاه نیست. در مورد مرحوم آسید ابوالحسن نیز مطلبی جمع یا چاپ نشده است. با پسر ایشان هم نتوانستم تماس بگیرم چون از قرار در بیروت است و شاید در بیروت با ایشان صحبت کنم.

۷- راجع به دروس هم قبلا توضیح دادم. اشکالات را پذیرفتند و اینکه متن عربی تکمیل شده آن بزودی منتشر خواهد شد.

۸- در مورد روش تدریس نیز از قرار مقدمه‌ای نوشته‌اند و در این مورد نیز نظر موافق داشته که روش تدریس هم می تواند عنوان گردد.

۹- در مورد چاپ و امضا و غیره نیز تذکرات را دادم و جوابی نفرمودند.

۱۰- نظر ایشان راجع به مدرس بسیار مساعد است و از قرار در یکی از سخنرانی‌های خود که ما هم چاپ کرده‌ایم یعنی بعد از ۱۵ خرداد از قرار، گفته اند ما باید فرهنگی داشته باشیم که از آن مدرس‌ها بیرون بیایند.

۱۱- در مورد فقهای شیعه نیز همان مطلب را عنوان کردند منتها در تمامی مسائلی که مربوط میشود به کار کردن فضلای حوزه در مورد مختلف ایشان با ناراحتی مطلب را می شنیدند و حرفی نمی زند. معلوم بود که امیدی بکار کردن حضرات ندارند و یا اینکه بهتر است خود ما در این زمینه اقدام کنیم شاید آدمی پیدا شود. ولی حقیر با هر کس دیگر صحبت کردم مساله اینکه فقهای شیعه باید دوباره مطالعه و شناخته شوند صحبت کردم. این کاری است که پس از مدتی که مکتب مبارز دوره جدید درآمد باید انجام شود فعلاً آدم کاری در این زمینه نیست.

۱۲- تحریف قرآن همان قرآنی است که یهودیان منتشر کرده اند و مطالبی که درباره یهود گفته شده است موافق طبع آقا یا نیست حذف نشده است.

۱۳-در مورد فلسطین هم در مجموع نظر موافق داشته ولی کاری نمی توانسته بکنند و اینکارا بخود ما واگذار کردند.

۱۴-تغییر لفظ یهود به صهیونی هم مورد موافقت قرار گرفت.

بجنوردی

با آقای بجنوردی هم مذاکرات مختصری شد و ایشان بکلی خود را از سیاست دور و بی اطلاع نشان دادند. بیشتر در موارد اسلامی صحبت کردند و پنج جلد از کتاب های خود را نیز بما هدیه دادند که بخوانیم.

با پسر ایشان که صحبت شد (سید محمد بجنوردی) او گفت که آقا خوب در سیاست وارد است و از مشاورین آقای خمینی نیز میباشد منتهی دم بر نمی آورد.

حق نشر عکس Lean Waag Beck

در مورد برادرش، سید کاظم صحبت کردیم و گفت بسیار عالی ایستاده و روحیه اش بسیار قوی است و حتی گفته بودند که بدخالت حکیم ممکن است آزادش کنند روی ترش کرده بود و به سلول خود بازگشته بود. در وقت دیگر هم پیشنهاد شده بود که اگر چند کلمه بنویسد و اظهار ندامت کند حتما مرخص خواهد شد و پیغام آورنده را که برادرش بوده است میخواسته بزند که برو و این مزخرفات را دیگر برای من نگو.

نکته جالب آنکه در زندان شدیداً مشغول مطالعه است. کتاب اقتصادنای آقای صدر را هم ترجمه کرده است و با زحمت زیاد اجازه گرفته‌اند که چاپش کنند قرار بوده که آقای مروارید چاپ کند که فعلاً خودش در زندان است.

معلم آقا کاظم آقای انواری بوده است که آن بیچاره را فعلاً به برازجان تبعید کرده‌اند و از اینجهت آقا کاظم تنها شده است. ضمناً درس انگلیسی هم نزد یکی از جبهه‌ای‌ها که در زندان بوده است خوانده است و خلاصه با نهایت خوشحالی باید گفته شود که دیگر آن مزخرفات که او جوانی است بی سواد از بین میرود.

به برادرش گفتم که تمام سعی و کوشش خود را بگذارند که ترجمه او چاپ شود و این خودش بلافاصله آقا سید کاظم را در زمره فضلا خواهد گذاشت و بسیار از جهت شخصیت و حیثیت او و همه جوانان مسلمان مهم است.

از قرار از جهت مالی در مضیقه است که وعده کردم در این مورد نیز اقدام کنم. با وجود اینکه در مضیقه است مدتی قبل مبلغ ۶۸ تومان از زندان برای الفتح فرستاده بود که بنامش بآنها دادند و نوشتند و غیره.

آقا سید محمد نیز وعده کرد که از این پس با ما کار کند و او را به سید حمزه معرفی کردم که تماس بگیرند و نشریات را به او بدهند.

کمونیست ها در عراق

کمونیست ها در عراق به شدت قوی هستند و خصوصاً در مراکز مذهبی از قبیل نجف و کاظمین و غیره. اکثر آنها فرزندان خود آخوندها هستند که تناقضات عجیب و غریب را دیده اند و مزخرفات آقایان را شنیده اند و مالا توده‌ای شده اند. حزب کمونیست تنها به گفته کسی که کاملاً بکار همه دستجات وارد است در حدود ده هزار خانه فقط در بغداد و کاظمین تحت اجاره دارد. کمونیست ها بعلت برخوردی که با مسلمانان داشته‌اند میانه خوبی با هم ندارند و روابطشان بسیار بد است. خصوصاً کمونیست‌های عراق چون با کتابهای مذهبی هم زیاد سر و کار داشته‌اند خوب توانسته‌اند تناقضات را بیرون بشکند و مسلمانان را از نظر تئوری و مطالب متناقض تحت مهمیز قرار دهند.

اما در مورد کمونیست های ایرانی مقیم آن نقاط

۱- طرفداران کمیته مرکزی

این عده از همه بیشتر هستند و رهبری آنها کم و بیش با منزوی است. جدیداً یعنی از یکسال و نیم قبل هم عربشاهی با او همکاری نزدیک دارد. در نجف چند حوزه‌ای دارند از طلاب و جمعی از آخوندها و کارشان بیش از هر چیز دیگر اذیت و آزار طلاب ملی و فعال است چه آنها را برای خود خطری بیش از همه میشمارند.

همانطورکه عنوان گردید عربشاهی هم بنمایندگی ایشان مدت‌ها در رادیو سخن پراکنی می کرده است و چندی قبل عذرش را خواسته بودند و فعلاً بفعالیت های دیگر مشغول است.

۲- توده ای های طرفدار چین

این عده ای هم کم کم دارند افزایش می‌یابند و یکی دو نفر از آنها در رادیو بغداد با دیگران مشغول کار هستند و حرفهای خود را می زند و تبلیغات مسلکی خود را می‌کنند که جدیداً قدری اختلاف شده که شرح آن گذشت.

این عده نیز بنوبه خود با روحانیون در افتاده‌اند و آنها را اذیت و آزار می‌کنند و طبیعی است که تمامی این دستجات توسط رژیم عراق که قسمت اعظم کارش مخالفت با مذهب و کوبیدن آن بانحاء مختلف است تقویت می‌شوند. در عین حال نمیدانند که نوبت بخود آنها نیز خواهد رسید.

۳- جبهه دومی ها

اینها پدیده جدیدی هستند که در آن بازار مکاره پیدا شده‌اند. آنطور که معلوم است از مسافرت ماسالی و کلانتری به عراق بعنوان نمایندگان کنفدراسیون وعده و وعیدهائی گذاشته شده بود از جهت مذاکرات و موافقت‌ها و بالاخره تعلیم و تربیت یکعده برای کارهای پارتیزانی در ایران.

در این مدت از قرار دو سه بار هرکدام از این افراد به عراق رفته بودند و کارهای مقدماتی را انجام داده بودند. به نجف نیز رفته و با یکی دو تن از طلاب تماس‌هائی برقرار کرده بودند و همچنین آقا مصطفی و خدمت حضرت آقا هم رسیده بودند. با توجه باینکه زمینه به کلی خالی بود پیشرفتهای محسوسی نموده بودند و بسیار به یک توافق نسبتاً منظم نزدیک بودند.

مسافرت نماینده انجمن اسلامی و گزارشی که به حضرت آقا داده بود موقعیت آن افراد را از نظر آقا بکلی درهم ریخته بود ولی اثر چندانی نه در آقا مصطفی و نه در طلاب نگذاشته بود چه آنچه جبهه دومی‌ها میگفتند بسیار باجاذبه بود و از قبیل انقلاب مسلحانه و غیره که در مواقعی این چنین که امیدها قطع میشود حداقل روزنه امیدی برای افراد میباشد و این روزنه را دومی‌ها باینطریق باز کرده بودند.

در دو سه ماه گذشته پس از کنگره فوق‌العاده کنفدراسیون عده‌ای از آنها از قبیل قائم مقام، لباسچی، ماسالی، کلانتری، فارسی، بهتاش و شاید یکی دو تن دیگر بعراق رفته بودند و از قرار معلوم قراردادهائی را هم امضاء کرده‌اند. ضمناً با آقا مصطفی نیز تماس گرفته بودند و همان یکی دو نفر از طلاب و تا حدودی هم قول همکاری گرفته بودند. ضمناً برنامه سیاسی خود را نیز برده بودند که حضرت آقا تصویب و تأئید کنند که ایشان حتی حاضر نشده بودند این افراد را بپذیرند. از حضرت آقا که مأیوس شدند به آقا مصطفی و طلاب پناه برده بودند و اینکه حال خود شما بیائید و این برنامه را مطالعه کنید و هر کجای آن اشکالی به نظر شما آمد بنویسید و بگوئید تا با هم مذاکره کرده و بتوافق برسیم. آنها نیز قول داده بودند چنین کنند که در همین اوقات حقیر سر رسیدم و برنامه سیاسی را بمن نشان دادند.

برنامه سیاسی یک مقدمه داشت که مزخرف در آن زیاد بود و یک سری مواد که کم و بیش جاذبه داشت و بد نبود. نظراتم را راجع بآن به طور اجمال گفتم و اینکه فرض آنکه تمامی نظرات را بپذیرند و هر چه ما می‌خواهیم قبول کنند معهذا اصولاً همکاری با اینگونه افراد بعلت بداخلاقی و غیره امکان پذیر نیست.

خلاصه تنها کاری که توانستم بکنم آن بود که حضرات را از اصل قضایا مطلع کنم.

نکته دیگر آنکه آن افراد از قرار با الفتح هم تماس گرفته‌اند و قرار شده که الفتح عده‌ای را تربیت کند و عده‌ای هم که فکر میکنم در حدود ۴-۵ نفر باشند به اردن برای تعلمیات رفته‌اند.

دیگر آنکه با وجود آنکه این افراد مدعی هستند که با بختیار همکاری نمی‌کنند با توجه بآنکه کاملاً مسجل است که مخرج مشترک تمامی فعالیتهای ضد دولت ایران در عراق بختیار میباشد بسیار بعید به نظر میرسد که بختیار دستی در این کارها نداشته باشد و مسلم آنکه حداقل از خارج این افراد را کنترل میکند اگر مستقیماً با آنها در تماس و همکاری نباشد.

ملاحظات در عراق:

آنچه "انقلاب" برای عراقی‌ها در مجموع بارمغان آورده است تغییر کادر رهبری است با همان مشخصات دوران سلطنت یعنی خوردن و خوابیدن و فسخ و فجور و منهای امید به کشورهای دیگر برای گرفتن کمک علیه دستگاه ظلم و جور.

در هر کوچه و خیابان در کنار جاده‌ها و توی لجن زارها مردان و زنان بسیاری را می توان دید که با سختی و مشتقت زیر آفتاب سوزان برای یک لقمه نان بخور و نمیر جان میکنند ولی در بغداد حداقل تا آنجا که من دیدم ماشینهای آخرین سیستم آمریکایی اروپائی اینطرف و آنطرف میروند وعده قلیلی شب‌ها تا صبح در کاباره‌ها رقص‌های وحشتناک مطابق آخرین اسلوب آمریکا با موزیک آمریکائی میکنند.

انقلابی که فقط برای یک عده معدود منفعت داشته است و آنهم دقیقاً منفعت مادی در نهایت سرعت بسوی فرهنگ زدودگی. چطور میتوان با امپریالیسم مخالف بود و با او جنگید وقتی تمامی ارزشها و مظاهر مادی آن نهایت درجه آمال و آرزوی اصلاح طلب یا "انقلابی" باشد. چطور میتوان مبارزه با امپریالیسم مثلاً آمریکا را تبلیغ کرد در جائیکه وقیح‌ترین نوع فیلمهای سینمائی آنها را با همان زبان انگلیزی در سینماهای خود نمایش داد و یا فیلمهائیکه فقط ثابت میکند چقدر آمریکائیان شجاع و باحس ابتکار و با هوش و زیرک و غیره هستند.

انقلاب چگونه پیروز شده است و یا در حال پیروزی است که بزرگترین آرزوی اصحاب دولت آنستکه هر مقدار و به هر ترتیبی شده حتی تا بیروت بروند و مظاهر بیشتری از غرب را ببینند و دخترهای بهتری را. آخر دخترهای عراقی در مجموع به زیبائی دخترهای چند رگه بیروتی و یا قرتی مابی دختران فرنگی نیستند و لهذا "بی تمدن" هستند و سکسی هم نمی‌باشند.

چگونه دین که تریاک توده‌ها است بقول حضرات و با خداپرستی‌اش قدرت ابتکار را از مردم میگیرد و آنها را قضا و قدری بار میاورد باید از بین برود و حزب بعث یا هر حزبی یا دسته‌ای نظیر آن مرکز و راه رسیدن به امیال مادی و در بسیاری از مواقع شیطانی افراد شود و بجای خدا رئیس جمهور پرستیده شود و در سر هر کوی و برزن و در هر مغازه و غیره بزور عکس رئیس جمهوری گذاشته شود و اسم او را با حالتی و نوعی از بیان بگویند که حتی آخوند‌های دو آتشه هم اسم خدا را اینگونه بیان نمی‌کنند.

آری مرام اشتراکی است و همه باید در یک امر مشترک باشند و باندازه هم بهره‌مند شوند و آن پرستش رئیس جمهوری و حزب البعث الجبار است. خلاصه هر کس به قدر استعداد خود باید در پرستش او فعالیت کند و باندازه مقداری حقه‌بازی و کلکش بهره‌ور شود و شعار واقعی در جامعه این باشد که

گرامی‌ترین شما نزد ارباب حقه بازترین سرسپردگان است.

گر چه هنوز متن جامعه عراق آنقدر که در ایران در جهت فرهنگ زدودگی و فرهنگ زدگی پیش رفته است فاسد نشده ولی با این سرعت تا چند سال دیگر به همسایه خود خواهد رسید و چیزی از بت موجود و ایران کم نخواهد داشت. خلاصه کلام آنکه وضع درمجموع هیچ‌گونه امیدی را در افق پدیدار نمی نماید جامعه در حال تلاطم عجیب و غریب است و قدرت ها از همه سلب شده و بدست یکعده لاابالی و خونخوار سپرده شده است. اگر جامعه میتواند کوچکترین حرکتی کند تمامی دستگاه را می‌بلعد و تنها امید آنستکه اکراد دست از اسلحه برندارند و سازمانهای مختلف هم بتوانند کارهای خود را انجام دهند. متاسفانه انقلاب عمومی و ملی در عراق به علت ناشتن هیچگونه تجربه و سابقه‌ای امکان پذیر نیست و تنها ارتش است که گهگاهی حرکتی می کند. دولت فعلی از دولتهای گذشته محکم تر است ولی هنوز بآن استحکام نرسیده است که مانند ایران هر صدائی را در نطفه خفه کند.

مذهب نیز وضعش بسیار از ایران بدتر است. اصولا در کشورهای عربی مذهب وضعش خراب است. حتی ۱۰/۱ آنچه ما از جنبه‌های انقلابی و اجتماعی اسلامی میدانیم اعراب نمی‌دانند و آخوندهای اعراب ده ها برابر از آخوندهای ما مرتجع‌ترند و عقب افتاده‌تر.

مذهبی‌ها چه می توانند کرد وقتی مرجع تقلید آنها آقای حکیم فتوا میدهد "هر کس مرام اشتراکی دارد ملحد است و قتلش واجب و هر زمینی که تقسیم شود نماز خواندن در آن حرام است و بهره‌برداری از آن حرام" و هرکس صحبت از جنبه‌های مترقی اسلام کند با دستگاه عریض و طویل حکم کمونیست بودن آنرا بدهند و با این مارک قتلش را واجب کنند.

طرفداران مذهب چه بکنند وقتی در جنگ ژوئن اسراییل پیروز میشود عده ای در نجف به دعا خوانی و شکرگذاری حتی رقص در خیابان ها میپردازند که "الحمد الله کفار شکست خوردند. تازه اسرائیل هم که به نجف نمی‌تواند بیاید چون اگر طیاره‌های آنها بیایند دست مولا علی از روی گنبد در آمده و آنها را عقب خواهد زد."

یا آنکه "باید همین دولت ایران را در نهایت در مقابل اعراب تقویت کرد چه تنها دولت شیعه در جهان است و پدر این سگ سنی‌ها را در خواهد آورد."

بیهوده نیست که امروز ایرانیها یعنی حتی مردم ایران در نظر اعراب وضعی بسیار بد دارند و اعراب به همه ایرانیها ظنین هستند. البته تقصیر اعراب هم کم نیست ماشاالله در این بازار مکاره اعراب تا رگ و استخوان دچار و گرفتار مظاهر غرب هستند و فکر نمیکنم تا دهها سال دیگر بتوانند از زیر یوغ استعمار بهیچ نحوی از انحاء در بیایند.

آقای محمد باقر صدر

آقای صدر مردی است بین ۴۰ و۵۰ سال جوان است و با انرژی. آدمی است روشن و معتقد به حرفهائیکه میزند در عین حال مطالبی را که مصلحتش نیست جواب نمی‌گوید و یا جواب سر بالا میدهد. بهرحال چون آدمی است فاضل برای کسانیکه عربی خوب بدانند بسیار قابل استفاده خواهد بود. اشکال کار مذاکرات ما ما نیز همین زبان نفهمی حقیر بود چه او حداقل فارسی را می فهمید ولی حرف نمیزد. من فارسی حرف میزدم ولی عربی نمی‌فهمیدم لهذا مجبور بودم مطالب او را از طریق مترجم بفهمم که معلوم بود که که ترجمه چندان مطابق با اصل مطالبی که میگفت نبود ولی در عین حال چون خودش فارسی می‌فهمید قاعدتاً در ترجمه تحریفی نمیشد ولی رسا نبود. بهر صورت پس از مقدمات آشنائی او مقدمه‌ای بر مطالبی که داشتم گفتند و سپس جوابهائی به سوالات من داد. البته مذاکرات ما در سه جلسه و هر جلسه یکساعت به طول انجامید که ماحصل آن چنین است.

مقدمه
حق نشر عکس Lean Waag Beck

ما به علت جریان بی فکری در اسلام در چند قرن اخیر ضربات سهمگینی خورده‌ایم و میخوریم. اگر علمای زمان صفوی و پس از آن بانقلاب صنعتی اروپا توجه داشتند و بشناخت دنیا می پرداختند و احتیاجات جوامع خود را در مد نظر قرار میدادند وضع در زمان ما طور دیگری بود. لهذا بر اثر این غفلتها یکی پس از دیگری پیشرفت صنعتی اروپا به صورت یک طوفان سهمگین درآمده است و برای ما که میخواهیم حقایق اسلامی را کشف کنیم کار را بمراتب مشکل‌تر نموده است.

در صدر اسلام، زمینه برای آورده‌های اسلام کاملاً فراهم بود ولهذا اسلام بدون هیچ مانع و رادئی پیشرفت نمود ولی در زمان ما بعلت همان طوفان سهمگینی که گفته شد درست در جهت مخالف است زمینه برای کارهای ما و آورده‌های اسلام چندان موجود نیست و کار ما بر خلاف جریان شنا کردن است. و خلاف جریان شنا کردن هم بسیار سخت میباشد مانند خداپرستی و غیره.

در زمان حاضر در جهان افکاری که موافق جو قالب بیان میشود خیلی خوب پیشرفت میکند و بآسانی ولی فکر اسلامی چون مخالف جو غالب است طبیعتاً احتیاج به نیروی بیشتری دارد.

بر این اساس قوای فکری که بکار می‌بریم باید در جهت این امر باشد که ما نیز یک جریان فکری ایجاد کنیم در مقابل امواج دیگر که بتواند با کار مداوم در نشر این افکار و ایجاد این امواج جریان فکری ما را از غرابت خارج سازد و این افکار نیز از پوسیدگی بیرون بیاید و جوی ایجاد گردد که لااقل در بازار دو متاع قابل سنجش وجود داشته باشد یکی متاع فکر اسلامی و یکی متاع فکر اروپایی.

حال اگر بخواهیم بدون اینکه جو فکری ایجاد کنیم و افکار اسلامی را از پوسیدگی نجات دهیم و بیرون آوردیم - در عین حال مردم را وادار کنیم که در پی قوانین و احکام همینطور که وجود دارند بروند جنگ‌ها و خونریزی‌ها بوجود خواهد آمد بدون نتیجه. چه مردم عقیده‌ای به این افکار ندارند و آن را پوسیده میدانند و از طرف دیگر هم آنها را قابل اجرا نمیدانند و نتیجه طبیعی آن همان برخوردهای سخت در مرحله انجام و پیاده کردن افکار است بدون آنکه صیقل داده شده باشد مانند پاکستان - حال اگر این افکار از پوسیدگی بیرون آمد پیاده کردن آن در اجتماع چندان کار مشکلی نیست و نخواهد بود.

قسمت فوق هم مقدمه بود و هم جواب بسئوال اول که: "بطور کلی برنامه ایشان چیست و برای توفیق در این راه چه کرده‌اند و چه میکنند".

سوال دوم که شاگردان و استادان آقای صدر چه کسانی بوده‌اند را نکردم بعلت آنکه امکان آن نبود چه تنی چند از شاگردانش نشسته بودند و خلاصه سئوال قدری رودربایستی ایجاد میکرد و زمینه نداشت.

سوال سوم: همفکران ایشان چه کسانی هستند در عراق و جاهای دیگر جواب باین سوال را اینطور گفتند.

اشخاصی هستند که مستقلاً خودشان مشغول کار میباشند و در آینده ممکن است بیکدیگر برسیم ولی همبستگی فکری فعلا در بین نیست.

در مورد سوال چهارم: نظر ایشان نسبت به حوزه‌های عراق و علی الاصول پیشنهادهائی در زمینه اصلاحاتی در حوزه‌ها که در حقیقت مفهوم سوال پنجم نیز همین است.

در این مورد تقریباً بطور مفصل‌تری صحبت شد و ایشان سه راه پیشنهادی در عرض هم داشتند که بعنوان سه خط یا روش عنوان گردید.

اولاً در حال حاضر برنامه تغییری منجزی نمی توان گفت و در آینده قالب‌ها تعیین کننده خواهند بود. ولی میتوان ایمان پیدا کرد که فضلای حوزه‌ها در مسائل فقهی و اصولی در نوع افکار و شعارهاییکه باید عنوان گردد اختلاف اصولی ندارند و در یک طریق هستند ولی متاسفانه از جهت تبلیغی تناقضات زیادی وجود دارد و برنامه تبلیغی بسیارضد و نقیض است و یک طرح محدد و منظم وجود ندارد. بنابراین!

باید فضلای حوزه متحد شوند در جهت کار تبلیغی و پس از آنکه در جهت اصول و فقه و تقارب فکری متحد شدند در جهت عملی و فکری نیز برای خدمت باسلام باید متقارن و نزدیک شوند. این کار یک برنامه است که متاسفانه به علت نبود آن در حال حاضر ۸۰٪ آنچه می کنند از بین میرود و فقط به علت اختلاف سلیقه.

روش یا خط دوم که در عرض اولی قابل توجه باید باشد آنکه

حوزه خودش در قله یک چیزی قرار دارد که مردم در سطح قاعده آنند و بر اساس علاقاتی که موجود است بنحوی تعیین کننده نیز میباشند.

لهذا اگر قاعده حرم اشخاصی بودند عوام و بی اطلاع قهراً در قله حرم تأثیر میگذارند و اطلاعات قله نیز پائین میآید و نظرات آن تنگ و محدود می شود.

بنابراین برای آنکه بتوان قله را روح و علم داد باید اشخاص مطلعی وارد قاعده شوند و چون قاعده روشن است خواهد توانست مرجع را نیز روشن کند و این دو بر یکدیگر تأثیر خواهند گذاشت (بقول حضرت شیخ سیر جدلی تقابل مناظر بوجود خواهد آمد) بنابراین برای روشن کردن مرجع مجبوریم قاعده را نیز روشن کنیم.

با توجه به امر فوق مسوولیت بیشتری متوجه جوانان تحصیل کرد و یا علاقمند به تحصیل جدی میباشد و آنها باید وارد قاعده شوند تا مرجع را روشن کنند.

خط سوم یا روشن سوم آنکه: مشکل مساله مالی حوزه ها است.

مثلاً واقع بین الامر اینستکه اختلاف است بین پیشنماز تهرانی و پیش‌نماز کرمانشاهی، و در این اختلاف پیشنماز تهرانی مقامش بیشتر است گر چه ممکن است فضل و مایه کمتری هم داشته باشد.

بنابراین مشکل مالی فعلی شکل طبیعی نیست و اسلامی هم نمی‌باشد و طبیعتاً نتایج سوء بسیار دارد. یکی از این نتایج آنستکه اشخاص در مکانهای کم درآمد نمی‌روند مانند ترکیه که ۵ میلیون شیعه دارد و دو نفر آخوندی که سرش به تنشان بارزد ندارند و در عوض در بازار تهران سه هزار آخوند ریخته است.

نقشه‌ایکه در حال حاضر وجود دارد آنستکه تمام کسانیکه از حوزه خارج میشوند بودجه‌شان یک کاسه شود تا اختلافی ایجاد نگردد.

البته اگر مساله بیت‌المال مجزا از دو مساله دیگر انجام شود اشکالات زیادی بهم خواهد زد ولی اگر بر اساس دو اصل اولی انجام یابد از نظر فکری اسلامی و روش کار با هم متفق بشوند دیگر اشکالی نخواهند داشت.

در اینجا سوال کردم که آنوقت مساله جدائی مرجع یا علما از مردم چه خواهد شد وقتی ببینند به هر ترتیب در مساله مادی کوچکترین تفاوتی نیست طبیعتاً به خواسته های واقعی مردم که ممکن است در بعضی از شرایط خطری داشته باشد تن در نخواهند داد.

جواب باین سئوال استمرار داده شد که:

اولا اهمیت شخص بجامعه و احترامش در بین مردم بسته بمقدار کاری است که میکند از قبیل ساختن مدارس و مکاتب و مریضخانه‌های مختلف و تمامی اینها نیز از خارج اداره می شوند.

ثانیاً شخصی که قرار است این امور را یعنی اصلاح حوزه را انجام دهد باید برنامه و روش کار خود را طوری درست کند و تنظیم نماید و حوزه را طوری زیر نظر بگیرد که بتواند افراد را در داخل آن کم کم بسازد و ساختمان تازه پس از تکامل جهت عقاید اصولی اسلامی پیش برود و آنوقت اتحاد نظر در اصول جبری است و دیگر اشکال اصولی نخواهد بود.

سوال ششم آنکه ایشان برای ما چه می توانند بکنند و ما برای ایشان چه؟

در این مورد گفتند که در بعضی از مواقع احتیاج به ترجمه قسمتی یا بخشی از کتابی به زبان های خارجی هست و ایشان گهگاهی مجبورند که تا حدود ۸۰ الی ۱۰۰ دینار عراقی بابت ترجمه آن پردازند. اگر ما بتوانیم در این زمینه بایشان کمک کنیم خیلی مفید خواهد بود.

و اما ایشان نیز حاضرند گهگاهی مقالاتی برای ما بنویسند و مطلبی هم در حدود ۸۰ صفحه نوشته‌اند در مورد حوزه‌ها که قرار است ترجمه شود و یا ترجمه شده است و برای ما خواهند فرستاد.

آقای اسپهبدی هم به وسیله آقای محمد تقی جعفری اقتصادنا را ترجمه کرده اند که قرار است چاپ شود.

سوال هفتم مربوط میشد به نظر ایشان راجع به کارهای علی وردی؟

گفتند علی وردی چهار خمیره دارد:

۱- بعلت بزرگ شدن در بلاد اسلامی قدری عقاید دینی دارد.

۲- به جهت جامعه‌شناس بودن بطور تقلیدی از جامعه‌شناسی سرمایه‌داری قدری از آنطرف مخالف افتاده است.

۳- یک حالت شک و سفسطه در او هست بین عقاید دینی‌اش و جامعه‌شناسی اروپایی‌اش.

۴- ایمان او بفلسفه دیالتیک است و بنابراین با مقداری از مسائل بلاد اسلامی در تناقض است.

علی وردی در مورد بانک بی ربا موافق بوده است.

دیگر آنکه او هنوز در حالت تشکیک باقی مانده است

دیگر آنکه کم فکر میکند و زود تصمیم میگیرد.

مطالبی که بطور متناوب طرح شد حاصل آن از این قرار است

متفکرین اسلامی و اصلاح‌طلبان باید در جهت ایجاد وحدت فکری گام بردارند

بعلت آنکه وضع کنونی که هر کس نظری میدهد با نظر دیگری مغایر و این نظرات نیز در دست مردم است نمیتوان توفیقی حاصل کرد.

تشتت فکری موجب میشود که اگر حتی یک دو نفر نظرشان با بقیه متمایز باشد جماعت را نمی توان قانع نمود.

البته وحدت فکری در طول زمان امکان پذیر است و اگر انجام گردد آنگه هر کس که به مطالب و نظرات متفکرین مختلف نگاه کند می‌بیند یکی است چه در قم و چه در نجف و چه جاهای دیگر - آنگاه ایمان خواهد آورد.

البته مفروض ما اینستکه در این مرحله از کارهای سیاسی اجتناب باید کرد زیرا در حال حاضر فکر سیاسی چندان قوی نیست. حال اگر تنها به نشر فکری بپردازیم اروپا و آمریکا جلوی نشر این افکار نخواهند ایستاد چه آنها در این مرحله قائل به قتل و جرح و غیره نیستند و میتوان فکر را با آسانی بیتشری نشر داد. (البته در این قسمت دو سه اشکال وجود دارد)

البته پس از آنکه فکر اسلامی نشر یافت آنگاه مبارزات سیاسی شروع میگردد.

تعالیم فکری که نه در مرحله عمل طرح شده حتی در مرحله فکر هم خیلی کم طرح شده است. و باید هر چه بیشتر همانطور که رفت آراء اسلامی را بهم نزدیک کنیم.

اشخاصیکه می خواهند با ما کار کنند باید مفاهیم اسلام را بمردم بشناسانند و این خط عمومی ما است و باید غربت فکری را رفع کنند.

این غربت تعالیم اسلامی بر دو نوع است یکی در حوزه و یکی در عام

خط ما این است که اول حوزه را و بعد از طریق آن مردم را روشن کنیم و این امر بدو طریق انجام می‌پذیرد.

یکی فهم تعالیم اسلام که احتیاج به استخراج افکار اسلامی دارد.

دیگری پس از مرحله اول از طریق منبر و روزنامه‌ها و وسایل دیگر تبلیغاتی به مردم بشناسانیم.

متاسفانه تیترهائیکه تاکنون آمده است قابل فهم نیستند و ناچاریم روایتی احکام را با لغت و زبان مردم به مردم بدهیم.

  • صادق قطب‌زاده؛ از سودای ریاست جمهوری تا رویای مزرعه‌ای در کِبِک
  • 'جماران گل‌باران، قطب‌زاده تیرباران'